تبليغاتX
مجهول بي واسطه

مجهول بي واسطه

همه چيز که من فکر ميکنم

تعارف

فرهنگ تعارف، امري که تو جامعه ما بدبختانه نهادينه شده و توي تمام جنبه هاي رفتاري آدماي اين اجتماع ديده ميشه. چه در محيط کار، چه در ارتباط با فاميل، چه در معاشرت با همسايگان. راستش اين فرهنگ از نظر من مزيتي جز دروغگو پروري، اتلاف وقت به حاشيه پرداختن، در هم تنيدن مشکلات را به ارمغان نداشته. جالب اينجاست که توي اين الگوي رفتاري اسم آدمهايي که بدون حاشيه پردازي با صداقت ميروند سراغ اصل مطلب را گستاخ مي نامند و به خيلي چيزها متهمش ميکنند. من ديروز تو جلسه ساختمان شرکتمان بودم جاييکه ميشود گفت از هر تيپي از اکثر اقشار جامعه حضور داشتند و ميخواستند به مشکلات ساختمان که من نظيرش را جايي ديگر نديدم رسيدگي کنند. بين آدمهايي اين جلسه دو نفر بودند که ميدانم با هم دشمني  اساسي داشتند و جالب اينکه حتي براي حل مسائلشان اول با هم تعارف ميکردند، بعد تهمتشان را ميزدند، فحششان را ميدادند و مشکلشان همينجوري پيچ ميخورد. طوري که آدم نميدانست قسم حضرت عباس را باور کند يا دم خروس را. حالا اين موضوع کوچک را اگر به ساير مسائل تعميم بدهيم خوب طبيعتاً معلوم چه اوضاعي توي اين جامعه هست و ميشه فهميد ما چقدر از وقتمان را روزانه براي اين عادت و فرهنگ غلط هدر ميدهيم. فرهنگ و عادتي که توي ساير جوامع و زبانها به سختي ميشود واژه اي براش پيدا کرد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 12:4  توسط ط.ج  | 

آخرش که چی؟

بعضی وقتها آدم احساس می کنه به ته خط رسیده به بن بست همه چیز. انقدر احساس تنهایی احاطه ات کرده مه دیگه نمی گذاره نفس بکشی. حس بازنده مطلق را داری که هر چی هم که میدود به خط پایان نمیرسد و شاید اصلا ديگه حال دويدن ندارد. روابط ات با تمام اطرافيانت سطحي و معمولي شده و نميتواني هيچ عمقي بهشون بدهي.

واي اگه هميشه اينجوري بمونه چي؟ چه کار بايد کرد؟ بايد بشيني همينجوري نگاه کني؟ نگاه کني که زندگي ات داد روزمره تر و بي مزه تر از هميشه ميگذرد؟

يعني جاي هم است که بشه اونجا و با آدمهاش اين روند را تغيير داد؟

آدم وقتي انقدر تنها ميشه رمق گشتن و پيدا کردن اونجا و اون آدمهارو هم نداره!

اين فکر که همه چيز عوض شده دوستانت، ديگه آن آدمهاي قبلي نيستند و خودت توي گيجي مطلقي نفرت انگيز ترين احساس دنياست. وقتي هر از چندگاهي با ته مانده نا و رمق ات فرياد ميزني و جوابي نميگيري فکر ميکني آخرش که چي؟ اين همه بسازي، خراب کني، بخندي، گريه کني که آخرش به ته خط مشترکي برسي که براش تفاوت نکنه تو چه جوري به اين ته خط رسيدي؟ اصلا حکمت اين آغاز چي بود که حالا بايد پاياني براش باشه؟

دوست داري يکي دست ات رو بگيره بکشتت بيرون ولي آدمها چه نزديکترين و چه دورترينشان يا انگشت سرزنش به طرفت ميگيرند و يا آنقدر معمولي و درگيرند مشغوليتهاي عادي خودشون هستند که اصلا غرق شدن تو را نمي بينند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 11:22  توسط ط.ج  | 

شعر قشنگي ِ

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است          ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است

 

گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری     دانی که رسیدن هنر گام زمان است

 

 تو رهرو دیرینه ی سر منزل عشقی         بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است

 

 آبی که بر آسود زمینش بخورد زود           دریا شود آن رود که پیوسته روان است

 

 باشد که یکی هم به نشانی بنشیند         بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است

 

 از روی تو دل کندنم آموخت زمانه             این دیده از آن روست که خونابه فشان است

 

 دردا و دریغا که در این بازی خونین            بازیچه ی ایام دل آدمیان است

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:26  توسط ط.ج  | 

هيچ وقت دلم نمي خواد کارمند دولت باشم!!

دیروز مجموعه اتفاقات جالبی برای من و یکی از همکارانم افتاده بود که شامل برخورد کوته بینانه مهره های دون پایهء شرکتهای دولتی بود و به سادگی تمام توانست زحمات یکسال و نیمه من و چندین ماهه همکارم را به باد بده. داستان از این قرار بود که متاسفانه بخاطر خصومت های کاملاْ شخصی دو سال پیش اسم شرکتی که من براش کار میکنم از لیست سازندگان معتبر شرکت ملي صنايع پتروشيمي ايران بیرون آمده بود و ما با بدبختی بعد از دقیقاْ یکسال و نیم پیگیری، طی کردن مسیر طولانی بوروکراتیک، شنیدن صد جور حرف ناجور از این و آن، ارزیابی های متعدد بالاخره نوبتمان رسید تا به تقاضای ما در کمیته ارزیابی شرکتها که با آمدن آقای احمدی نژاد و مدیر جدید پتروشیمی دکتر ابراهیمی اصل برای مدت مدیدی دچار مرگ مزمن شده بود، رسیدگی بشود. از قضا علی رغم ارزیابی سه سازمان مختلف و ۷ تا کارشناس، زور ۲ نفر آدم مریض که معلوم نیست چه پدر کشتگی ای با ما دارند بیشتر بود و اسم ما فقط برای دو تا آیتم وارد لیست شد.

ما هم که ۵۴۷  روز به جد پیگیر این قضیه بودیم، رفتیم پتروشیمی پیگیری!!! رفتیم توی اتاق یه کارمند معمولی که کار ما گیرش بود. بذارین اول از ظاهرش بگم. مطمئنم ۳ روز بود موهاشو شانه نکرده بود، ریش هایش را نزده بود و شاید لباس اشم هم یک هفته ای بود عوض نکرده بود. تازه یک لنگه کفش اش هم از پشت خوابانده بود و جوراب چرکش معلوم بود. دوم از برخوردش بگم تا منو دید دیگه به من نگاه نکرد و گفت بیایین تو. منم رفتم نشستم اول کلی ازش بخاطر زحماتش تشکر کردم بعد کاملا موءدبانه شرح ما وقع را گفتم و ازش درخواست راهنمایی کردم. در تمام این مدت طرف سرش پایین بود انگار نه انگار که من دارم حرف میزنم داشت کاره خودش را میکرد. حرفم که تمام شد گویی فتیله زیر آقا روشن شد و هر چی دلش خواست نثار من کرد: که شما چقدر پیگیری می کنید، مگه من کارمند شما هستم که باید جواب پس بدم، اصلا کی به شما این اطلاعات را داده ( حالا انگار اسرار محرمانه فعالیتهای اتمی را به ما دادند) و گفت من کاری نمیکنم به من ربطی نداره تا حالاشم زیادی مایه گذاشتم بروید مسیر اداری اش را طی کنید. ( انگار مسیر اداری اش تا همین سر کوچه اس نه آقا ما یه دور دور زمینو زدیم نرسیدیم حالا مگه مغز خر خوردیم دوباره اون مسیر کذایی رو طی کنیم). خلاصه بعد از اینکه منم قاطی کردم، ولی انصافا خیلی متشخصانه برخورد کردم آقا یه ذره آدم شد، بماند که وسط بحث جدی به من میگه خواهر حجابتو رعایت کن.

بگذریم برای همکارم هم یه اتفاق مشابه افتاده بود همه اینها را گفتم که به نتیجه گیریهای زیر برسم:

- متاسفانه سطح نگرش و دید غالب کارمندهای ما در حد زندگی شخصی و خانه و همسایه و نهایتا بقال سر خیابان باقي مانده

- اکثر کارمندهای دولت هیچ وقت از مغزشان برای حل مشکل کار نمیکشند بلکه برای وحشتناکتر کردن اوضاع از هيچ کاري دريغ نمي کنند

- از اونجايي که هر جوري کار ميکنند آخر ما حقوقشون ميگيرن، روغن و برنجشونم براه  و انواع رانتهاي کوچولو رو از  دولت ميگيرن نمي فهمند چهار ماه حقوق نگرفتن يه کارمند خصوصي دقيقا رابطه مستقيم با بودن يا نبودن توي ليست هايي مثل ليست پتروشيمي رو داره

 و بسياري چيزهاي ديگه که اگر بخوام بگم، پستها طول ميکشه!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 14:11  توسط ط.ج  | 

آی زندگی آروم تر بگذار منم بهت برسم!!

تا به حال اينقدر گذر عمرم را سريع احساس نکرده بودم چند هفته اي است واقعا نمي فهمم چطور شنبه ها به جمعه ميرسند. هفته هاي اول از اين احساس خوشحال بودم چون جمعه ها زود مي رسيدند و من صبح نبايد مي رفتم سرکار و ميتوو نستم بيشتر بخوابم، کتاب بخوونم، بيرون برم و هزار تا کار ديگه. ولي هر چي از اين حس بيشتر ميگذره انگار دچار ترس غريبي شدم از خودم مي پرسم چرا لحظه ها نميذارند من لمسشان کنم. شادي، ناراحتي، هيجان، اضطراب  و هزار جور حس ديگر را با عمق بيشتري حس کنم، همه اش يه چيزي توي وجودم مي خواد زمان بگذره و من به مرحله ديگه اي برسم. فکر ميکنم با سرعت بيشتري دارم به نقطه ته جايي که بايد برسم حرکت ميکنم. حتي نميدانم توي هفته اي که گذشت چه کار کردم و به خيلي از کارهاي که ميخواستم انجام بدهم نرسيدم .

نوار زندگيم همينجور مي چرخه و ميچرخه نمي دانم چه کار کنم که سرعتش بياد پايين. فکر کنم آپارتچي فيلم زندگي من زده روي دور تند يا شايد خوابش برده و دستش افتاده روي دکمه Fast Forward ، ولی مسئله اینه که نمیدانم دقیقاْ کدوم سالن نمایش فیلم زندگی منو به صحنه کشیده! ولی بالاخره باید پیداش کنم چون حسی که الان دارم واقعاْ وحشتناکه. کسی هست که منو کمک کنه؟!!

+ نوشته شده در  جمعه یکم دی 1385ساعت 13:27  توسط ط.ج  | 

ترافیک، اعتراض، هضم، خوشمره، علاقه، وطن - با این کلمات جمله بسازید!!

ترافیک شده جزء لاینفکی از این زندگی، انگار حالا اگر ترافیک نباشه یک چیز غیر عادی و جالب اینکه چرا ما ها داریم باهاش کنار میاییم. حالا که توی ترافیک هستم دارم این مطلب را مینوسیم!!! دلم میخواد بیام پایین بپرم جلوی این همه ماشین داد بزنم: بابا شما ها خسته نشدید، نمی خواین داد بزنین، نمی خواین یکی را خفه کنید. نمی دانم به کی باید گفت؟ کجا باید داد زد؟ یعنی بقیه کوراْ نمی بینند یا شایدم انقدر وقت دارند که اگر قسمتی اش هم توی ترافیک گذشت، اهمیتی نداشته باشه! نمی دانم این بی تفاوتی ما آدمای این مملکت از کجا شروع شده، از کی عادت به سر شدن کردیم، کی یادمون رفت که ما قراره چند صباحی زندگی کنیم و این عمر ماست که یکبار بدستش آوردیم و یکبارم از دستش می دهیم، هیچ کسی هم نیست که بعداْ جای ما جواب بده، جای ما لذت ببره، جای ما زجر بکشه، خودمان هستیم و خودمان.

ما یاد نگرفتیم که اعتراض کنیم و نگذاریم به راحتی حقمان را ضایع نکنند، نه ما نسلهاست که این موضوع را دفن کردیم ته گنجه خاک گرفته ذهنمان. بی اعتنا از کنار آن گذشتیم و هر بار که خواستیم بهش فکر کنیم گفتیم از ما که گذشت. غافل از اینکه مگر بچه های ما چیزی جز خود ما هستند، آنها هنوز فرصت دارند یاد بگیرند و ما اجازه نداریم با این بهانه اونها را از درک این مطلب محروم کنیم و حقشون بگیریم.

کاشکه مشکلات ما همین یه ترافیک بود، دیگه ذهنم نمیکشه که تمام شرایط تلخ این مملکت را که توی زندگی من ( ما آدمها) تجلی کرده را، هضم کنم. مثل آدمی شدم که در عین اینکه غذایی را دوست داره نمی تونه اون هضم کنه و بوش هم نمیتونه تحمل کنه چون اون یاد اون غذای خوشمزه میندازه و همان موقع ته ذهنش یاد مشکلاتی که با خوردن اون غذا پیش میاد. آره حس من نسبت به مملکتم اینجوری شده!!!! هم دوستش دارم و هم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 21:24  توسط ط.ج  | 

وقتی همه چیز را ناخواسته رو میکنی!!!!

یکبار کسی به من گفت همیشه نقطه ای برای کنجکاوی آدمهایی که با آنها در ارتباطی باقی بگذار و همه چیز زندگیت، رفتارها و شخصیت ات را به راحتی در اختیار آنها قرار نده! بگذار رابطه ات هیجان انگیز بماند. آن موقع ها من حرفش را جدی نگرفتم و همیشه همه چیز را به راحتی رو کردم، همه جنبه های زندگیم را، افکارم را، مشکلات و دلهره هایم را. اما کم کم به نقطه ای که پیش از این برایم نامفهوم و غیر ممکن بود، رسیدم . به اینکه باید قسمتی از وجود، رفتارها و شخصیت خودم را تنها در اختیار خودم داشته باشم و به قول گابریل گارسیا مارکز این همیشه در دسترس بودن ها گاهی باعث فراموش کردن ارزش آدمها میشه !!!! و من فکر میکنم تا جایی پیش میره که همین آدمها اجازه اظهار نظر راجع به تمام ابعاد شخصیتی تو را پیدا میکنند و تو که همیشه همه وجودت را در طبق اخلاص گذاشتی دیگر نمیتوانی دفاعی بکنی، حتی توضیحی بدهی چون با رویه ای که داشتی حالا هر دفاعی خارج از عرف و توقع آدمهاست.

 

نمیدونم تا حالا تجربه من را داشتی یا نه ولی این حس که همه رفتارهات زیر سوال رفته، همه کارها و عادات و علایق ات تحقیر شده و تو نمیتونی دفاعی بکنی چون این تو بودی که این اجازه را طی سالها رابطه به دیگری دادی، خیلی کشنده هست. نمیدونم،اصلا حال خوبی ندارم ...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:40  توسط ط.ج  | 

سلام سلام،

 

بالاخره من بعد از مدتها امروز تصمیم گرفتم بازم توی وبلاگم بنویسم! یعنی میدونی واقعا چند وقت پیش حوصله نوشتن نداشتم و در عین حال دلم نمی خواست فقط یک چیزی نوشته باشم . الان حدود دو هفته است که به خاطر بازیهای جام جهانی آمدم اروپا گردی به خصوص آلمان. البته بماند که از آلمان خیلی خوشم نیامده یعنی اساسا از اروپا خوشم نیامده، نمیدونم چرا ولی انگار من پیوندی عجیبی با رفتارها، عادات، غذا ها و خیلی چیزهای دیگر  ایرانی دارم. شاید اگر منطقا فکر کنی اروپا زندگی کردن خیلی مزایا داشته باشه ولی من اساسا از همون خرتوخری ایران انگار خوشم میاد. همین که آدم احساس کنه توی مملکت خودشه خیلی میارزه.

 

     

 

بگذریم این تیم ملی ایرانم حال مارو گرفتا من توی استادیوم بودم به جرات میتوانم بگم ایرانیها در برابر تعداد کثیر مکزیکی ها موش بودند من گلوی خودمو پاره کردم، حتی با بوق رفتم اون پایین تا بقیه رو هم تشویق کنم ولی فایده نداشت غیر از تعداد زیاد مکزیکیها و پراکندگی ایرانیها، طرفداران ایران خیلی هم حال تشویق کردن نداشتند بماند که جواب خوبی هم از تیم ملی نگرفتند. ولی من واقعا با فرهنگ مکزیکیها حال کردم آدمهای آروم، باحال و ناسیونالیستی بودند که در عین طرفداری کلی هم فرهنگشان را اشاعه دادند، گروههای موزیک، لباسهای محلی، کلاه های مکزیکی ، رقصهای مکزیکیشون چشم ایرانیهای غیرمتعهد را که حتی دلشان نمی خواستند نشان بدهند ایرانی هستند کور کرد.

 

باورتان نمیشه که تا دو روز قبل از بازی ایرانیهای مقیم نورمبرگ حتی علاقه ای نداشتند نشان بدهند که ایرانیند وقتی ما با لباس تیم ملی و علائم ایرانیها در شهر را می رفتیم با قیافه تابلوی ایرانیشان ما را نگاه میکردند انگار نه انگار که ایرانیند. و باز هم ما تماشاچیان مثل تمام صحنه های سیاسی و اجتماعی دیگرمان از خودمان هیچ وحدتی نشان ندادیم، حتی خودمان هم خودمان را قبول نداشتیم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 0:0  توسط ط.ج  | 

سیاه های رنگی - نامزد بهترین شعر سال 2005

This poem was nominated poem of 2005 for the best poem, written by an
African kid.........amazing thought!!!

When I born, I Black,
When I grow up, I Black,
When I go in Sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
And when I die, I still black..

And you White fella,
When you born, you Pink,
When you grow up, you White,
When you go in Sun, you Red,
When you cold, you Blue,
When you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray..
And you calling me Colored ??

Sunny Global


 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط ط.ج  | 

بالاخره یازدهمین نمایشگاه بین المللی نفت، گاز و پتروشیمی هم تمام شد چهار روز متوالي تمام سعي‌مان را كرديم تا از اين روزها نهايت استفاده را بكنيم و باز هم با روش متفاوتمان در جذب بازديدكنندگان براي ديدن غرفه مان باعث شديم تعداد زيادي مراجعه كننده داشته باشيم و به قول غرفه روبرويي‌مان كه غرفه آنها در برابر غرفه 12 متري ما مثل مقايسه فيل و فنجان بود فلفل نبين چه ريزه بشكن ببين چه تيزه !!!

 

به نظر ما كه كار بازاريابي شركتمان را ميكنيم نمايشگاه بهترين فرصت براي اينكه با نهايت انرژي سعي كنيم بازاريابي كنيم آخه تمام شركتهاي خارجي و ايراني فقط ميشينند توي غرفه‌هاشون تا يك نفر چي بشه  بياد سراغشون، اما ما با تمام وجود همه را به ديدن غرفمون دعوت مي‌كرديم و بالاخره كسي كه از جلوي ما رد ميشد حتي اگر نمي‌ايستاد تا ما باهاش صحبت كنيم حتما اسم ما يادش مي‌ماند.

 

غرفه روبروي ما متعلق به شركت عظيم تاسيسات دريايي ايران يكي از شركتهاي بزرگ ساخت سكوهاي نفتي و لوله گذاري زير دريا بود آخر نمايشگاه همه پرسنلش كه حدود 30 -40 نفر بودند توي غرفشون روبروي غرفه ما ايستادند و عكس دسته جمعي گرفتند، حين عكس گرفتن ما به مدير عاملش كه آدم خيلي كله گنده اي گفتيم حالا كه رو به غرفه ما عكس ميگيريد ما‌ را هم فراموش نكنيد، همين شد كه بعد از عكس خودشان، مدير‌عامل شركت  تاسيسات دريايي كه مجري سكوهاي نفتي فاز 1، 9 و 10، 17و18 پارس جنوبي ، ابوذر و بلال بوده و هست آقاي سلطان پور دويد طرف غرفه ما و به عكاسشان گفت كه يه عكس دسته جمعي با بچه هاي غرفه ما بگيره و اينم خاطره خوب آخرش بود، حد‌اقل از ديد بازاريابيش كار نابي بود.

 

امسال توي نمايشگاه بين المللي صنعت نفت، گاز و پتروشيمي آن چيزي كه براي من خيلي جالب بود اين بود كه در ميان شركت كننده هاي خارجي تعداد بسيار محدودي از شركتهاي قدر نفتي آمده بودند و از طرفي من خودم  طراح پروسس خيلي از تجهيزات نفت و گاز را كه هر سال شركت ميكردند توي نمايشگاه و حتي سال به سال بيشتر مي شدند را نديدم و با خيلي ها هم كه صحبت ميكردم اميدي به سرمايه گذاري و توسعه كار توي ايران نداشتند و به قول خيلي ها وقتي بازار نفت و گاز براي شركتهاي بزرگ نفتي توي جاهاي ديگه مثل درياي شمال، عربستان، قطر، آذربايجان و ونزوئلا رونق شديدي داره چرا بايد شركتهاي بزرگ يا حتي كوچك ولي صاحب دانش فني و تكنولوژي با وجود بحرانهاي مثل انرژي هسته اي و تحريم، بيايند توي ايران كار كنند. دردناك تر اينكه بسياري از پروژه‌هاي بزرگ علي رغم برگزاري مناقصه و مشخص شدن پيمانكاران اجرايي متشكل از شركتهاي ايراني و خارجي، يا منتفي شده يا معلق يا به تصويب شوراي عالي اقتصاد نرسيده در حاليكه تا حالا ميليون‌ها دلار از بودجه وزارت نفت خرج آنها شده است.

در هر حال شرايط كاري علي رغم نرخهاي اعلام شده جهت سرمايه گذاري توي صنايع نفت، گاز و پتروشيمي توسط دولت از طرق مختلف مثل فاينانس، بيع متقابل ، قراردادهاي BOO وBOT بسيار طاقت فرساست البته براي شركتهاي خصوصي.   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:36  توسط ط.ج  |